
تنها در جنگل ترسناک قدم میزد خیلی می ترسید نمی دانست چه کند که یکدفعه به خیابان رسید نور شدیدی دید یک ماشین بود او سوار شد حدود 1 ساعت راهی که تا شهر بود ماشین عقبی ان هارا تقیب می کرد تا خانه او یعنی فلیک فردا صبح بیدار شد دید دویاره همان ماشین جلوی در پارک کرد خیلی ترسیده بود به پلیس زنگ زد دید کابل های تلفن قطع شده شب شد او کشیک میداد یک ماشین سیاه داشت شب که ماشین راه افتاد او هم ان هارا تقیب میکرد بدون هیچ چراغی که یک دفعه به دامنه ی کوه رسیدند انها...
ادامه مطلب
سلام به وبلاگ ما خوش امدید از این که وبلاگ مارا برای خواندن انتخاب کردید ممنونیم...
ادامه مطلب
4 کودک که به کمک پر فسر جانی به ماشین های نه چندان خوبی رسیده بودند روزی امدند و دیدند که جاده ها نارنجی شده کاره یک ماشین ود راستش روی اون ماشین موتور ابری وجود داشت مو جو دات جهش یافته شهر را پر کرده بود جانی اومد وماشین های او نارو پیشرفته کرد وچنین چهار ماشین سوار به وجود امدند ان ها به سراغ او رفتند پس از با رها شکست ان ها فهمی دند که باید متحد با شند تا بتوانند ان را شکست دهند ان ها باهم به سراغ ان ماشین بد رفتند اما ان ماشین مرده بود و جای ان ها جهش یافته ها امدند ان ها پس از 9 بار شکست جهش یا فته ها را شکست دادند...
ادامه مطلب